
اینبار تو بیا... هربار که لحظه ای دوری در تقویم زندگیمان رقم میخورد...لحظه ای دلنگرانی...لحظه ای پریشانی...لحظه ای ناراحتی...لحظه ای مشوشی...لحظه ای گمان جدایی... لحظه ای هچوم افکار دالواپسی... مرا تاب وطاقتی بیگمان نمیماند.. فکر نبودنت....فکر نداشتنت...حتی فکرش مرا دوان دوان بسوی تو میکشاند... چه روزهایی قدم های تند من واشتیاق بینهایتم مرا به تو خواند...قلبم از وجد وطرب در سینه نمیگنجید و دلی نداشتم که جسارتها را بفهمد...که کوه جابجا کردنها و قدرت عشق را حس کند..هرچه بود پیش تو بود وهست...آ خ که چه دلتنگ نخستین دیدارم...آخ که چه بی پروا این قلب سراغ تو را میگیرد... هر...
ادامه مطلب